Monday, January 26, 2009


فریدون رفت. رفیقم یارم برادرم سنگ صبورم رفت


غم رفتنش رو چطور تاب بیارم نمیدونم


نمیدونم به دلتنگی خودم برسم یا غم بچه های گلش


اینکه یکی تو دنیا باشه که فقط و فقط اون تو رو بفهمه و حالا هم بره دلم رو پاره پاره می کنه


یه دنیا هوار توی دلم مونده چه کنم؟


یه دنیا حرف نگفته توی دلم رو چه کنم رفیق خوب؟

6 comments:

Abdol-Qader Balouch said...

لیدا حسینی گرامی
وبلاگت سوگوار است و دلت سخت پر درد. به توان و استقامت فردیت دل می‏بندم و با تو همدردی می‏کنم

مانی خان said...

سرت سلامت که غم بیداد میکند غمت کم

Anonymous said...

واقعاً سخت هست تحمل از دست دادن عزیزان
خود من با اینکه 4 ماه پیش پدرم را نیز مانند پدر بزرگ ،مادر بزرگ ، عمه ، عمو ، شوهرخاله و.... را از دست دادم ، اما هنوز نمی توانم به پدرم فکر کنم و توانائی آن را ندارم چراکه یک هفته قبل از آن بیماری روان تنی من شروع شده بود و هنوز ادامه دارد. به هر حال یک یک عزیزان را از دست خواهیم داد ولی کاشکی در شرایط جسمی و روحی باشیم که بتوانیم به آنها فکر کنیم و در غم از دست دادنشان در تبعید بگرییم
حتی شنیدن خبر مرگ کسانی که نمی شناسم برایم سخت است و اشک از چشمانم سرازیر می شود. نمی دانم که باید برای چه کسی بگریم ، برای خودم ، که مریض و تنها در خانه هستم ، یا برای شما ، با آنکه نمی شناسم ، یا برای رفتن پدرم، یا برای همه کسانی که عزیزانشان را از دست می دهند، مخصوصاً کسانی که پناهنده هستند و بر روی پرنسیب خود هم چنان ایستاده اند و یکی پس از دیگری عزیزانشان را از دست می دهندو حاظر نیستند پاس ایرانی بگیرند و از پناهنده تبدیل به مسافر یا توریست شوند

امید said...

تسلیت
تسلیت
تسلیت
چی میتونستم بگم

amir said...

Dar ghamat geristam.

Amir , Toronto

Anonymous said...

لیدا جان سلام نمیدونم من را خاطرت هست یا نه؟من مهرانگیز استاد هستم همکلاسیت توی دبیرستان زهرا. خیلی اتفاقی وب لاگت رو پیدا کردم خوشحالم از اینکه پیدات کردم .راستی چقدر قشنگ می نویسی .امیدوارم از تو خبردار بشم تا یه عالمه حرف بزنیم به خانواده و خواهرات سلام برسان.
mery_xmas2003@yahoo.com