Tuesday, November 11, 2008

مادرم

روزهای گذشته رو با آزمایشها و عکسهای مختلف برای بیماری مادرم و اون غده مشکوک توی سینه اش سپری کردیم. دست آخر هم هفته پیش از اون غده نمونه برداری کردند. مادرم در تمام این مدت اعتقاد داشت که بیخودی همه اتون دارین شلوغش میکنید و این غده سالهاست که توی سینه من هست و چیزخاصی نیست و ما هم امیدوار بودیم.
دیروز قرار بود جواب نمونه برداری بیاد. یعنی قرار بود تا قبل از ظهر تماس بگیریم که ببینیم جواب اومده یا نه. ته دلم خدا خدا می کردم نیومده باشه. هر چه دیرتر شاید بهتر. هنوز آمادگی اش رو نداشتم. اما منشی بخش گفت که جواب اومده.
" بعد از ظهر میبینمتون."
من من کردم. میخواستم بپرسم جواب چیه که اونقدر مکثم طولانی شد که خداحافظ کرد:
" پس تا بعد از ظهر"
و گوشی رو گذاشت.
ساعتها و ساعتها طول کشید تا بعد از ظهر رسید. حال خوشی نداشتم. از آنفلوآنزایی که گرفتم بدنم درد می کرد. سرم سنگین بود. خواهرم اومد دنبالم و با هم دنبال مادرم رفتیم و رفتیم بیمارستان. هیچکس حرفی از نگرانی نمیزد. ساعت 3.35 قرار داشتیم وبالاخره ساعت 3.55 پرستار ما رو صدا کرد. نفسم در نمیومد ولی کسی چه میدونست. اینهمه سال توی این کشور از دست دکترهاشون نالیدیم که نمیفهمن، که تشخیص شون درست نیست ، که و که و که...
امیدوار بودم که این بار هم بشنوم که :
"متاسفیم که شما رو بیخودی این مدت نگران کردیم. تشخیص اولیه ما اشتباه بوده و این غده فقط یه غده چربیه یا یه کیسته."
ولی خوب چیزی که دکتر داشت می گفت غیر از این بود.
" توی سینه شما دو تا غده هست. یکی اش یه کیست معمولیه که احتیاج به عمل نداره ولی غده دیگه متاسفانه بدخیمه و باید عمل بشه. یعنی شما سرطان سینه دارید ولی خوشبختانه همه سینه اتون را بر نمیداریم و فقط غده و بخشی از اطراف اون برداشته میشه... بعد از عمل هم 7 هفته هر روز اشعه باید بذارید.... بعد از عمل تصمیم می گیریم که شیمی درمانی احتیاج هست یا نه...."
بعد از نزدیک به یک ساعت که با دکتر و پرستار حرف زدیم هیچکدوم به روی خودمون و همدیگه نیاوردیم که مسئله چقدر جدیه. شب وقتی که داشتم برمی گشتم خونه ام وقتی از همه خداحافظی کردم یه مسافت خیلی طولانی رو بی اختیار شروع کردم به دویدن. نمیدونم چرا. شاید انرژی منفی ای بود که باید خالی میشد. باید به سمت ایستگاه قطار می رفتم ولی مسیرم رو گم کرده بودم و برام مهم نبود. بعد از یه مدت شروع کردم با صدای بلند گریه کردن. باران تندی می اومد. تمام مدت صحنه های فیلم " 10 +4" جلوی چشمام بود...
بعد از سه ساعت که به شهر و خونه خودم رسیدم تب داشتم و بدن دردم بیشتر شده بود. زنگ تلفنها رو قطع کردم. چند تا مسکن خوردم با همون لباسها توی رختخواب رفتم و خوابیدم. به امید اینکه وقتی امروز صبح بیدار میشم همه اش یه کابوس بوده باشه. اما نبود...

6 comments:

hooman shahbandi said...

lida aziz
salam man hooman shahbandi az bruxelles ( omidvaram ke mano yadet biyad mohases va mosahebe dar zamaneh )
emroz webloget ro peyda kardam be tore etefaghiva linket kardam dar webloge khodam
tanha harfam in hast ke be sience (oloum ) etemad kon !
hale madar ham har che zoudtar khoub mishe va hame chi be khoubi pish mire
be yadat hastam !
be omide didar
eradat mand hooman shahbandi - bruxelles

امید said...

سلام
دویدی تا پاسخی باشه برای فرار و دوری تو از سرنوشتی که نمیخواستی اتفاق بیوفته

این پلان رو خیلی تصویری نوشته بودی و دلم گرفت
ولی امید وار باش
سرطان سینه سایعترین و پر امید ترین نوع سرطان برای بهبودی مبتلایان به این بیماریست
پش پرامید و صبور باش

لیدا حسینی نژاد said...

سلام هومن جان ممنون از همدردیت. شما رو یادم میاد. گویا با من کاری هم داشتید که با رادیو تماس گرفتید ولی من شما رو نتونستم پیدا کنم. در هر صورت ممنون از لطف و محبتتون.
موفق باشید
-------------------
امید عزیزم میدونم، همه میگن سرطان سینه خطری نداره ولی نگرانیم رو کاریش نمیتونم بکنم. ممنون از تو به خاطر معرفت و محبتت

Anonymous said...

0032 475 276 599

Anonymous said...

lida aziz
in shomareye man hast 0032 475 276 599
hooman shahbandi

رزگار said...

درود
آنکه نخستین بار به آرامش و روشنایی اندیشید ، میداند که سرنوشت ما چیست.
شاد و سلامت باشید