Saturday, November 1, 2008

می آیی؟

دلم گرفته . آنقدر گرفته که تنگ شده. دلم می خواهد پر بکشد اما نمیتواند. دلم خیلی گرفته. دلم از دلتنگیها گرفته. دلتنگیها روزها رمقم را از من گرفته اند و شبها خوابم را.
روزهای زیادیست که دیگر نیستی، دیگر رفتی و خیلی چیزها بر من گذشت و تو نیامدی. تابستان گذشت و پاییز آمد و تو نیامدی.
روزها را شمردم و شمردم و شمردم و از 100 روز گذشت. 115 روز است که ندیدمت و کمت دارم. هیچ به این روزهایی که دیگر نداشتمت فکر کردی؟ به این که چطور باید طاقت میاوردم؟ صد و پانزده روز...

گاهی چه خوب است که خانه ات را با کسی قسمت کنی ، کلید خانه را داشته باشد و تو هر روز و هرشب منتظر باشی تا کلید را در قفل در بچرخاند. از بیرون که میایی سرت را بالا کنی و دنبال نوری در خانه ات باشی که از پنجره پیداست که نشان از برگشتن تو به خانه میدهد...
اما نمی آیی و فقط انتظار را با خود می برم و میاورم، همدمم شده و دوستش دارم همانطور که تو را دوست میداشتم.
میدانستی که دلتنگیها زشتیها را می شوید و آنچه می ماند طعم شیرین روزهای با تو بودن و طعم تلخ رفتن تو است؟

1 comment:

mazdak said...

ما زه یاران چشم یاری داشتیم