Monday, September 29, 2008

مرگ

و عزیزترینم رفت. این دومین عزیزی است که دست مرگ او را از من می گیرد. عزیز که نه عزیزترین.
او مرد و آنچه ماند دنیایی از خاطره است. لعنت به این مرگ که چه بی رحمانه عزیزترین هایمان را از ما می گیرد. و شیون چه فایده... فریاد چه فایده ... باور کردنش آسان نیست. زهری به دلم نشسته که هیچ دوایی برایش نیست. هیچ... فقط لعنت به مرگ...

Sunday, September 21, 2008

عصبانیم خیلی هم عصبانیم. یه عزیزی هست که نگران حالشم مدتهاست نگران حالشم و عادت کرده منو توی بی خبری بذاره و بره.
بابا والا زور داره به خدا زور داره آدم نگران حال عزیزترینش باشه و بعد ببینه که توی تمام این مدت داشته حالشو می کرده با این و اون چت می کرده هزارتا کار می کرده خلاصه سرحال بوده ولی یه کلام حاضر نشده به تو خبر بده که حالش خوبه. این انتظار زیادیه؟؟؟؟؟؟ اونوقت آدم شک می کنه که شاید اونی که خودش رو به تو نشون داده نیست. شاید دوستت نداره. شاید یه چهره دیگهای پشت این نقاب باشه. آدمها چطوری می تونن این همه چهره متفاوت داشته باشن؟

Saturday, September 20, 2008

مرد هزار چهره رو که می شناسید؟؟؟؟ همون سریاله
ولی حالا به زودی یه چیزی راجع به مرد دوهزار چهره خواهم نوشت
!!!!! منتظر باشید

Saturday, August 30, 2008

بیداری

دیروز یه ایمیل از یه عزیز دوست داشتنی گرفتم که مدتی است ندیدمش. در میون کلماتش این چند کلمه ساعتها فکر من رو به خودش مشغول کرده بود:
" دلم برای خنده هات تنگ شده"
شاید از صبح تا شب که بخوام بخوابم دهها بار این جمله رو پیش خودم تکرار کردم
دلم برای خنده هات تنگ شده
دلم برای خنده هات تنگ شده
دلم برای خنده هات تنگ شده
.
.
.
و بعد کلمه " خنده هات" بود که بیش از بقبه برام پررنگتر شد.
این کلمات عین یه تلنگر بودند برام. تمام ذهنم رو گرفته بودند. احساس کردم که چقدر دل خودم برای خنده های خودم تنگ شده. چقدر اون خنده ها دور بودند.
نه اینکه بگم دیگه این روزها نمی خندم، نه. ولی میدونم که حداقل اگه خنده هام از اون موقع ها کمتر نشده باشه ولی جنسش فرق کرده.
دلم برای خنده های اون روزهام تنگ شده.
فقط خنده های از اون جنس می تونسته اونطور توی ذهن این عزیز جا بگیره که دلش براشون تنگ شده باشه. و این تلنگر بود که لیدا چی به سرت اومده؟؟؟؟ و این تلنگر بود که به یاد بیارم روزهایی رو که خیلی ها از خنده های من می گفتند. دلم برای اون روزها و خودم در اون روزها تنگ شد.


عزیزکم، امروز که از خواب پاشدم حس خوبی داشتم، حس آزادی . آزادی از تمام بندها و شرها. سبکتر از روزهای گذشته بیدار شدم و بعد از مدتها روح خودم رو لمس کردم و برق چشمانم رو در آینه دیدم و میدونم که صدای خنده خودم را بار دیگه خواهم شنید. همون خنده ای که تو و من دلمون براش تنگ شده.
نمی تونم بگم که مدیون تو هستم ولی ممنونتم که ناخواسته تلنگری به من زدی که شاید در غیر این صورت حالا حالا ها من به خودم نمی اومدم.
تو همیشه و همیشه به من لطف و محبت داشتی. بهترین ها رو برات می خوام.

Saturday, August 9, 2008


طاقت شمردن روزها رو دیگه ندارم. همه اینها بیش از تاب من بود.
لعنت به من که حتی نمیتونم بنویسم...

Thursday, July 31, 2008

پایان یا شروع؟

بیست و شش روز عذاب، زجر، درد کافیه، برای همیشه میرم
میرم ولی هستم . فقط دیگه می خوام برای خودم زندگی کنم

Tuesday, July 29, 2008

زمانی که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم ، همه چیز را به دست آوردم.

یه موقع چقدر این جمله از کتاب زهیر برام مصداق داشت. حالا خدا خدا می کنم که هیچی دیگه به دست نیارم!

راستی حرف از خدا شد، تا حالا خدا لعنتت کرده؟؟؟؟؟!!!!!

Tuesday, July 22, 2008

گفته بودم که بدون تو می میرم
.
.
.
.
و مرگ آسان نمود مشکلها

Sunday, July 20, 2008

مرگ موش

و بازار مردن گرم است و من می‌میرم و نمی میرم و دست و پا میزنم میان اینهمه نمردن. دیشب موشی را دیدم که خود را کُشت و نکشت و مرد. و من میان اینهمه نبودنهای ستاره و آن برق که فقط من میدانم چیست و میان نبودن آنهمه بودنها مینالم و می‌میرم و نمیمیرم و دست و پا میزنم میان اینهمه نبودنها و کم بودنها.
و بازار مردن عجب داغ است و مرگ آنقدر سرد است که پالتوی قهوه‌ای با گلهای آبی که اولین دیدار را به یاد میاورد و نمیاورد سردترت می‌کند و گوشه‌ای از خاطره یخ میزند و می افتد و می شکند و جیرینگ و اینبار این صدا‌ست که زن همسایه را- ‌دزد دوچرخه‌مان را میگویم- از خواب می پراند، نه صدای ارضا شدن موش از عشقبازی با یک جوجه.
و کاکتوس‌ها را چه کنم با نبودنم که یادِ که میماند که چهار-پنج روزی یکبار آبشان دهد و شاسگین، شاسگین در تنهایی خود زار میزند و مادر به ناگهان چقدر پیر میشود و چهارخونه بی‌خونه میشود و آواره میان اینهمه کوچه خاطره، میان اینهمه پا زدنهای دوچرخه زیر باران برای رسیدن به مهمانی و مستی و خوابِ ابدی.
و دست و پا میزنم و صدا می‌کنم تو را که موشی از آشپزخانه تا زیر میز مطالعه‌ عشقبازی کرد و زنده شد! و من می‌میرم از یاد‌آوری بازار گرم مردنها.
فیلمها و عکس‌ها سیاه و سفید میشوند و خاطره میشوند وشش فیلم ندیده مانده که دیگر و دیگر نمی بینیم و یک موش در حسرت خواب میان آنهمه فیلم و آنهمه توفیق اجباری و یک گل‌بانو در حسرت نمردن‌ها و مردن ها.
نفس‌ها به شماره افتاد و من مُردم و نمُردم و نمرد آنکه دلش زنده شد به عشق و موشی مُرد از فرط آنهمه عشق و من نمردم از آنهمه درد نمردن. و بازار مردن عجب داغ است که گل‌بانو می‌میرد و موشی می میرد در سوراخ گوشه خانه خاطرات خود و کاکتوس‌ها را کسی آب نمی دهد و جان‌سختی می کنند و می میرند و شاسگین در تنهایی خود دق می‌کند و خانه از پای‌بست ویران می شود.