این دنیا انگار بدجوری با من سر ناسازگاری داره. هنوز با دردهایی که داشتم کنار نیومده بودم که یکی دیگه ام اضافه شد.
فهمیدم مادرم مریضه. همین الآن فهمیدم. سرطان داره. سرطان سینه...
خبر مثل پتک خورد تو سرم. دستام یخ کرده. تنم عرق کرده. حالم خرابه...
نمی فمم. لعنت به این دنیا. از کاراش سر در نمیارم. کسی میدونه سرطان سینه چقدر خطرناکه؟
نگرانم. می ترسم. گیجم.
بیش تر از این نمی تونم بنویسم. حالم خراب تر از اینه که بنویسم....
Sunday, October 12, 2008
Sunday, October 5, 2008
افشا
در یکی دو پست قبل از مرد دو هزار چهره گفتم و جالب اینجاست که کسی که ماتحتش به مدفوع آلوده است !!!!!!! مسلما از ترس در حال غالب تهی کردن است و راه به راه من را تهدید می کند که مبادا افشایش کنم.
بابا چرا خودتون ، خودتون رو این قدر احمقانه لو میدید؟ من که هنوز لو نداده ام مرد دوهزار چهره کی هست و چی هست! اما این طرف گویا عجله دارد که من هر چه زودتر ایشون رو افشا کنم. آخه جانورهای پوشالی سه ماه من رو تهدید می کنید و همچنان هم شرم نمی کنید؟ من که عجله ای برای هیچی ندارم. شما هم اگه مشکلی دارید می تونم یه فکری به حالتون بکنم. هان؟ نظرتون چیه؟
ولی خداییش عجب بوی گندی می آید!!!!!!
Posted by
لیدا حسینی نژاد
at
3:18 PM
4
comments
Monday, September 29, 2008
مرگ
و عزیزترینم رفت. این دومین عزیزی است که دست مرگ او را از من می گیرد. عزیز که نه عزیزترین.
او مرد و آنچه ماند دنیایی از خاطره است. لعنت به این مرگ که چه بی رحمانه عزیزترین هایمان را از ما می گیرد. و شیون چه فایده... فریاد چه فایده ... باور کردنش آسان نیست. زهری به دلم نشسته که هیچ دوایی برایش نیست. هیچ... فقط لعنت به مرگ...
Posted by
لیدا حسینی نژاد
at
5:45 PM
3
comments
Sunday, September 21, 2008
عصبانیم خیلی هم عصبانیم. یه عزیزی هست که نگران حالشم مدتهاست نگران حالشم و عادت کرده منو توی بی خبری بذاره و بره.
بابا والا زور داره به خدا زور داره آدم نگران حال عزیزترینش باشه و بعد ببینه که توی تمام این مدت داشته حالشو می کرده با این و اون چت می کرده هزارتا کار می کرده خلاصه سرحال بوده ولی یه کلام حاضر نشده به تو خبر بده که حالش خوبه. این انتظار زیادیه؟؟؟؟؟؟ اونوقت آدم شک می کنه که شاید اونی که خودش رو به تو نشون داده نیست. شاید دوستت نداره. شاید یه چهره دیگهای پشت این نقاب باشه. آدمها چطوری می تونن این همه چهره متفاوت داشته باشن؟
Posted by
لیدا حسینی نژاد
at
3:22 AM
0
comments
Saturday, September 20, 2008
ولی حالا به زودی یه چیزی راجع به مرد دوهزار چهره خواهم نوشت
!!!!! منتظر باشید
Posted by
لیدا حسینی نژاد
at
1:13 PM
0
comments
Saturday, August 30, 2008
بیداری
دیروز یه ایمیل از یه عزیز دوست داشتنی گرفتم که مدتی است ندیدمش. در میون کلماتش این چند کلمه ساعتها فکر من رو به خودش مشغول کرده بود:
" دلم برای خنده هات تنگ شده"
شاید از صبح تا شب که بخوام بخوابم دهها بار این جمله رو پیش خودم تکرار کردم
دلم برای خنده هات تنگ شده
دلم برای خنده هات تنگ شده
دلم برای خنده هات تنگ شده
.
.
.
و بعد کلمه " خنده هات" بود که بیش از بقبه برام پررنگتر شد.
این کلمات عین یه تلنگر بودند برام. تمام ذهنم رو گرفته بودند. احساس کردم که چقدر دل خودم برای خنده های خودم تنگ شده. چقدر اون خنده ها دور بودند.
نه اینکه بگم دیگه این روزها نمی خندم، نه. ولی میدونم که حداقل اگه خنده هام از اون موقع ها کمتر نشده باشه ولی جنسش فرق کرده.
دلم برای خنده های اون روزهام تنگ شده.
فقط خنده های از اون جنس می تونسته اونطور توی ذهن این عزیز جا بگیره که دلش براشون تنگ شده باشه. و این تلنگر بود که لیدا چی به سرت اومده؟؟؟؟ و این تلنگر بود که به یاد بیارم روزهایی رو که خیلی ها از خنده های من می گفتند. دلم برای اون روزها و خودم در اون روزها تنگ شد.
عزیزکم، امروز که از خواب پاشدم حس خوبی داشتم، حس آزادی . آزادی از تمام بندها و شرها. سبکتر از روزهای گذشته بیدار شدم و بعد از مدتها روح خودم رو لمس کردم و برق چشمانم رو در آینه دیدم و میدونم که صدای خنده خودم را بار دیگه خواهم شنید. همون خنده ای که تو و من دلمون براش تنگ شده.
نمی تونم بگم که مدیون تو هستم ولی ممنونتم که ناخواسته تلنگری به من زدی که شاید در غیر این صورت حالا حالا ها من به خودم نمی اومدم.
تو همیشه و همیشه به من لطف و محبت داشتی. بهترین ها رو برات می خوام.
Posted by
لیدا حسینی نژاد
at
3:01 PM
3
comments
Saturday, August 9, 2008
طاقت شمردن روزها رو دیگه ندارم. همه اینها بیش از تاب من بود.
لعنت به من که حتی نمیتونم بنویسم...
Posted by
لیدا حسینی نژاد
at
7:41 PM
3
comments
Thursday, July 31, 2008
پایان یا شروع؟
Posted by
لیدا حسینی نژاد
at
1:12 PM
1 comments
Tuesday, July 29, 2008
زمانی که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم ، همه چیز را به دست آوردم.
یه موقع چقدر این جمله از کتاب زهیر برام مصداق داشت. حالا خدا خدا می کنم که هیچی دیگه به دست نیارم!
راستی حرف از خدا شد، تا حالا خدا لعنتت کرده؟؟؟؟؟!!!!!
Posted by
لیدا حسینی نژاد
at
2:45 PM
0
comments