Wednesday, June 11, 2008

مقدسین من

کسانی که من را می شناسند وهمان تعداد اندکی کسانی که لطف می کنند و به این وبلاگ که فقط برای دل خودم می نویسم سر می زنند میدانند که چقدر سخت می نویسم یعنی یک جورایی باید آن حس لعنتی بیاد و آنقدر قلقلکم بده تا نهایتا چهار خط توی این وبلاگ ثبت بشه.
چند روز پیش فرشاد عزیز من را به یک بازی دعوت کرد که
توکای مقدس آن را شروع کرده وراستش را بخواهید کلی توی دلم به فرشاد بد و بیراه گفتم که این دیگه چه بازی است با من می کنی. من را اینقدر تحویل می گیری ، قاطی بازی های وبلاگ نویسان می کنی ولی برادر من قبلش با من یواشکی یک مشورتی می کردی . آخه تو که میدونی من زیاد اهل نوشتن نیستم. بماند. کلی با خودم کلنجار رفتم که چی بنویسم و از کی بنویسم که سر و کله الینا هم پیدا شد که او هم من را به این بازی دعوت کرد. خلاصه که دیگه قضیه آبرو و حیثیت به وسط آمد و اینکه لیدا خانم بخت بهت رو کرده تحویلت گرفتند برای بازی ،حالا این اداها چیه.
خلاصه که امروز عزمم رو جزم کردم و میخواهم به قول الینا دعوتها رو لبیک بگم.

از فرشاد عزیز و گفتنی ها شروع می کنم:
بیش از دو سال هست که پای
گفتنی های فرشاد می نشینم. همیشه خبرهای داغ داره و تحلیل های هیجان انگیز. وبلاگش پراست از هیاهو. چه داخل مطلب هاش چه در کامنتهاش. از شجاعتش و شهامتش لذت می برم و گاهی از کامنتها حرص می خورم که تا کی مردم می خواهند وقت خودشان را با بد و بیراه بگذانند پس کی می خواهیم همدیگر را باور کنیم. خلاصه که گفتنیهای فرشاد همیشه خواندنی است و آنرا از دست نمی دهم. به خصوص که پایه آشنایی ما گفتنیهای او بوده!
اما به تازگی
ته دیگ فرشاد هم به خواندنی های من اضافه شده. مطمئنم یکی از وبلاگ هایی خواهد شد که همیشه از خواندنش لذت خواهم برد در حد خوردن!
الینای عزیز، این
مردادی کوچولو، که حرفهاش پر از احساس است و گاهی هم شعرهای زیبایی می نویسد. یکی از فعالترین وبلاگ نویس ها وکسی که همیشه و همیشه به من چه توی وبلاگ چه بیرون وبلاگ لطف داشته. شاید از شروع وبلاگمان با هم بوده ایم و همیشه از حس قشنگ نوشتنش لذت برده ام و از نگاهش به مسایل اجتماعش.
نیما نیلیان کسی که مشوق من بود برای شروع وبلاگ که امیدوارم از اینکارش پشیمان نشده باشه! نیما کاریکاتورهای زیبایی دارد که متاسفانه کمی تنبل است و ما را هم از دیدن طرحها و کاریکاتورهای زیبایش محروم می کند. قبل تر ها گاهی می نوشت و زیبا هم می نوشت اما مدتی است 1807 تبدیل به ویدئو بلاگ شده که الحق هم کلیپ های زیبایی را در 1807 میتوان دید.
پورج و
لانگ شات اش که همیشه من را با نوشته ایش و نثرش دیوانه می کند. آن زمان که برنامه " یک سر و هزار سودا" را با سارا در رادیو زمانه داشتیم که از وبلاگها می خواندیم اگر به من بود می خواستم هر روز از لانگ شات بخوانم. گاهی می مانم که همه آنها چطور به ذهن او می آید و چطور کلمات را آنطور کنار هم می چیند. از خواندن وبلاگش و اجرای آن همیشه لذت برده ام و الحق هم سعی کرده ام که حسش را خوب در اجرا بیاورم. چون بی نهایت مسرور میشوم با این لاگ شات! مثلا وقتی میگوید:
«بسترنشینی ِ ما مکافاتِ دل‌‌دادگی‌ست... ناخوش‌احوالی‌مان غم‌بادِ دل‌تنگی. لَنگِ مرهمیم بر زخم عاشقی؛ نه شفا. چشم‌انتظار پاقدمت... دیده به درگاهِ در سفیدشد. چاره‌ی مبتلا طبیب می‌داند؛ شرح ِ نسخه دواچی. درد از مرض که نیست. مردی‌کن و بیا.»
فتانه عزیز و
قاصدک اش که او هم کم از لانگ شات ندارد. داستانهای او را بارها و بارها می خوانم و هیچوقت از داستان هایش و نثرش سیر نمی شوم. در یک سر و هزار سودا و بعد از آن همیشه از مشتری های پر و پا قرص قاصدک بوده ام. خلاصه که به قاصدک ارادت خاصی دارم!
میکده کوهستانی که با وبلاگ او هم با سارا خاطرات زیادی داریم و همیشه از خواندنش مشعوف شده ایم و می شوم! از کوتاه نویسی هایش خوشم می آید. اندیشه اش را دوست دارم.
مطرود هم از وبلاگ های مورد علاقه ام بوده . او هم با این داستانهای یکی دو خطی اش همیشه من را جذب کرده. راستش همیشه به این مینیمال نویس ها حسودیم شده.
و
سرزمین رویایی که الحق نام با مسمایی دارد و همیشه داستان هایش من یکی را که به سرزمین رویایی می برد.
...
وبلاگهای خواندنی من زیادند و مطمئنم که بعد از اینکه این پست را در وبلاگم گذاشتم نامهای زیادی به ذهنم خواهد آمد که چرا آنها را نیاوردم. وبلاگ من خواننده هایش به انگشتان دو دست هم شاید نرسد وهمین همیشه اسباب خنده من و فرشاده. ولی هر دوستی که اتفاقی اینجا را خواند دعوت است به بازی مقدسین. چه بسا کسانی که نام بردم اصلا به اینجا سری نزنند.

Monday, June 9, 2008

حتی تو

گاهی چقدر دلم می خواهد که دلم برای هیچکس و هیچکس تنگ نشود، حتی برای تو دوست عزیز

Friday, June 6, 2008

و نادر ابراهیمی هم رفت



نه هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همۀ شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد
نه هلیا... بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند؛ زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کردو ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم .


خواب.تنها خواب هلیا!


دستمال های مرطوب تسکین دهندۀ دردهای بزگ نیستند.
اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا بسوی ایمان به تقدیر می راند.
اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند .
شاید،شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم... نمیدانم


و نادر ابراهیمی نویسنده عزیزی که با کتابهای او زندگی کرده ام و هر کدام را بارها و بارها خوانده ام و بارها عشقشان شده ام هم رفت. و چه زود رفت این عزیز...
بار دیگر شهری که دوست می داشتم، چهل نامه کوتاه به همسرم و یک عاشقانه آرام و آتش بدون دود. دوستشان دارم و با آنها نادر ابراهیمی را دوست داشتم.

چقدر دلم برای نوشتنش تنگ خواهد شد.

Tuesday, May 13, 2008

دانشگاهم در آتش سوخت


خیلی غمگینم. خیلی.
ساختمان
دانشکده معماری و شهرسازی دانشگاه فنی دلفت که این چند سال آخر را در آن می گذراندم در آتش سوخت و دقایقی پیش فرو ریخت.
آتش از ساعت 9:15 صبح شروع شد و حدود ساعت شش و نیم بعد از ظهر ساختمان فرو ریخت. فقط ساختمان نبود که سوخت و فرو ریخت بلکه کلی از پروژه های یکی دو سال آخرم، پروژه های دانشجوهای دیکه، ماکت ها، اسناد، کتابها، و خیلی چیزهای با ارزش دیگه. وقتی فکر می کنم که کارهای استادهایی که سالها زحمت کشیده بودند دود شد و هوا رفت، کارهای دانشجویانی که مدتها روی پروژه های خودشون زحمت کشیده بودند و حتی مشغول پروژه های پایانی خودشون بودند خیلی غمگین میشم.
و ساختمان معماری برای ما پر بود از خاطرات خوب . از تک تک طبقات اون ساختمان تک تک امون خاطره داشتیم. از آتلیه هایی که یاد آور روزهای پر استرس ارائه کار بود تا شیطنتهامون تا زیر زمین دانشکده که بار دانشکده بود و یاد آور شبهای آبجوخوری و سالنهایی که نمایشگاههای مختلف رو به خودش دیده بود.
بچه هایی که رشته معماری درس خوندند می دونن من چی می گم. از فضای دانشگاه تا ما کتها و پروژه ها که از دست دادن هر کدوم چه دردی داره...
وقتی صحنه فرو ریختن ساختمون رو دیدم نه تنها اشکم هم فرو ریخت بلکه چیزی در درونم هم لرزید و فرو ریخت.
الان نمی تونم درست بنویسم. شاید بعدا بیشتر نوشتم.
عکس ها و فیلم فرو ریختن ساختمان رو در این لینکها میتونید ببینید.


http://www.nu.nl/slideshow/slideshowpopup.jsp?action=GetSlideshow&id=1564241


http://www.nuvideo.nl/home/video/show/13697

Thursday, April 10, 2008

Smirnoff

سرم را بلند می کنم. آستینم را بالا می زنم و به ساعت مچی ام نگاهی می اندازم. نمی دانم اشتباه می کنم یا نه ولی اگر درست یادم باشد حداقل سه ساعتی هست که توی این کافه نشسته ام. مرد پشت پیشخوان با اشاره من می آید و می پرسد:

- همون سفارش قبلی؟

یادم نمی آید که سفارش قبلی ام چه بوده. نگاهی به میزم می اندازم. استکان کوچکی روی میز است. میگویم:

- آره همون قبلی. صورتحساب رو هم لطفا بیارین

برایم یک استکان دیگر می آورد. بوی ودکا در دماغم می پیچد. یک ضرب آن را سر می کشم و استکان را روی میز می گذارم.
با انگشترم بازی می کنم. در انگشتم می چرخانمش. از انگشتم درش میاورم و در انگشت اشاره میکنم. تنگ است. درش می آورم و دوباره در همان انگشت اولی می کنم. چقدر این انگشتر فیروزه را دوست دارم. سعی می کنم یادم بیاورم که کی و کجا آنرا خریدم. یادم میاید.

همچین هم مست نیستی ها دختر

ولی پس چرا هر چقدر فکر می کنم یادم نمیاید که کی و چطور به این کافه آمدم؟ حتی یادم نمیاید که چه نوشیده ام.

یعنی توی این چند ساعت فقط ودکا خوردم؟ چند تا؟

به مرد پشت پیشخوان اشاره می کنم که صورتحساب را می خواهم. فورا می آید و عذر خواهی می کند که صورتحساب را فراموش کرده بوده. تای کاغذ کوچک صورتحساب را باز می کنم. خیلی بیشتر از آن است که پیش خودم حساب کرده بودم. حتی نمیدانم که اینقدر پول توی کیفم دارم یا نه. در کیفم مشغول گشتن دنبال کیف پولم میشوم. مرد میرود. باز سعی می کنم یادم بیاورم که کی و چطور به این کافه آمدم.

بعد از کارم بود؟ نه بابا . امروز آخر هفته است. من که با این لباسها سر کار نمیرم که. خوب پس سر کار نبودم. پس اینجا چه غلطی می کنم؟

نمیفهمم. یادم نمیاید. اعصابم خورد می شود. به خودم فحش میدهم. تقویمم را توی کیفم می بینم. از روی آن می توانم بفهمم که امروز چند شنبه است و برنامه امروز من چه بوده. ولی مقاومت می کنم که توی آن را ببینم. می خواهم ذهن خودم را به کار بیندازم. می خواهم خودم به یاد بیاورم.

احمق جان پول یارو رو بده اول. از اینجا گورت رو گم کن بعد توی راه میتونی اونقدر به کله پوکت فشار بیاری تا یادت بیاد.

کیف پولم را در میاورم. پول ندارم. کیفم را بر میدارم و دم بار میروم و با کارت بانکیم پول نوشیدنیها را حساب می کنم و به بیرون میروم.
هوا سرد است و سعی می کنم سریع سمت ایستگاه قطار بروم. اگر سریع بروم قطار ده دقیقه دیگر را می توانم بگیرم و تا نیم ساعت دیگر خانه خواهم بود. قدمهایم را تند می کنم. تقریبا می دوم. به قطار می رسم و یک جای خالی در یک کوپه خلوت پیدا می کنم. کنار پنجره میشینم. قطار راه می افتد. روزنامه ای را که کنارم روی صندلی افتاده را بر میدارم و شروع به خواندن میکنم. بعد از خواندن تیتر بزرگ صفحه اول چشمم روی روز و تاریخ روزنامه می لغزد. سه شنبه 4 مارس 2008. سه شنبه؟

سه شنبه؟ امکان نداره...

چرا فکر میکردم آخر هفته است؟ چون یادم نمیاید که سر کار رفته باشم. چرا سر کار نرفتم؟ تقویمم. تقویمم را از کیفم در می آورم. آن را باز میکنم...

-مطمئنی؟
-مطمئن که خوب چه میدونم. فکر کنم اینطوری بهتر باشه.
-بعدش اذیت میشی ها. فکراتو کردی؟
-تو جای من بودی چیکار میکردی؟ کم بدبختی دارم؟ اینم میشه قوز بالا قوز. همین حالاشم شده. یکی می خواد هوای خودمو داشته باشه بابا.
-من که کاری ندارم. میگم فقط حواست باشه که چیکار میخوای بکنی. بعدا پشیمون نشی یه موقع.
-نه. فقط میتونی با من بیای. زنگ زدم برای سه شنبه دیگه قرار گذاشتم.
-آره چه ساعتیه؟
-دوازده و نیم. اگه نمیتونی هم مهم نیست،خودم میرم.
- نه بابا. معلومه که میام. تنها که نمیشه بری. معلوم نیست بعدش حالت چطوره. حالا چطور اینقده ضرب الاجلی؟
-همچین ضرب الاجلی هم نبوده. بیشتر از یه ماهه که میدونم. ولی خوب به تو نگفته بودم. یعنی به هیشکی نگفته بودم.
- یعنی اصلا نمیخوای بهش بگی؟ بعدا ناراحت میشه ها بفهمه.
- نه ، نمیذارم بفهمه. اینطوری بهتره.
-خوب شاید اون مخالف باشه.
-بابا واسه خودم هم سخت بود این تصمیم رو گرفتم. حالا به اونم بگم ممکنه بازم به شک بیفتم. بذار کلکشو بکنم بابا.
-خبلی خوب، عصبانی نشو. خوب نگو. خودت میدونی.
بلند میشوم و به سمت پنجره میروم. هوا مثل همیشه ابریست. میدانم که اگر بفهمد که به او نگفتم ناراحت میشود. ولی هرطور فکر میکنم میبینم اینطور بهتر است.
-برای خودشم بهتره. برای هر دومون
هر دومان؟
-چی میگی با خودت؟ خل شدی ها !
-من؟ نه... هنوز خل نشدم. میگم بیا بریم واسه امشب کلی مشروب بگیریم. یه ودکای با حال. مست کنیم.
-دیدی گفتم خل شدی
می خندد و من نمی فهمم چرا می خندد. عصبانی میشوم.
-فقط بلدی بزنی تو ذوق آدم. اه
-جقدر حساس شدی. بی جنبه. خوب بریم من که همیشه پایه ام
بغض میکنم و نمیدانم چرا
-میخوام گریه کنم. حالم بده
-من که میگم شاید باید با هم مشورت کنین. بابا آخه این که چیزی نیست که تنهایی تصمیم بگیری. شاید هنوز آماده نیستی
-نه نه همینطوری بهتره ولی نمیدونم چه ام شده. فکر کنم میخوام اونقدر مست کنم که هیچی نفهمم. هیچی. مستِ مست. عین قدیما. جقدر با هم مشروب میخوردیم. مثل همون موقعهامیخوام مست کنم و یه گوشه بیفتم و تا صبح عین جنازه بخوابم و هیچی نفهمم.
موبایلم زنگ می زند.

موبایلم زنگ می زند. قطع می شود و باز زنگ می زند. تقویم از دستم سر می خورد و جلوی پایم میفتد. خم می شوم برش دارم و باز موبایلم زنگ می زند. از گوشه کیفم پیدایش می کنم.

-بابا سکته کردم. معلومه کجایی؟ حالت خوبه؟
-الو...
-الو و زهر مار، کوفت. منو کشتی امروز. ده هزار بار زنگ زدم. مگه قرار نبود ساعت دوازده دم کلینیک باشی؟ از صبح تا حالا میدونی چند بار زنگ زدم؟ هزار تا فکر کردم...
-کلینیک؟

دوباره تقویمم را باز می کنم.

سه شنبه 4 مارس ساعت 12.30 قرار ک و ر ت ا ژ

صدای سوت قطار را میشنوم. درها بسته میشوند. این ایستگاه باید پیاده می شدم.



Sunday, April 6, 2008

هذیون

قبل از این پست دیگه ای گذاشتم که بعد فکر کردم شاید هر کسی جنبه خوندنش رو نداشته باشه، منم برش داشتم...
به همین سادگی...
حرف تازه ای هم نبود. یه داستان کوتاه خنده دار بود از احوال خودم...
شاید هم بهتر که برش داشتم که مگه چه فرقی می کنه حرفم رو بزنم یا نزنم؟ کی تا حالا فرقی کرده؟
به هر حال گفتم حالا که اون پست رو برداشتم یه چیزی جاش بذارم که همچین هم جاش خالی نباشه...
اگه هم رو حرفهام گرد یاس نشسته منو باید ببخشید که حالم از همه چی بده. نه کسی رو باور دارم که به قول "او" مشکل خودمه، نه چیزی رو.
از همه بازیهای دنیا هم دیگه حالم به هم میخوره. هیچ اسباب بازی دیگه تو دنیا نه برام هیجان داره نه دیگه دلم هیچ بازی و اسباب بازی میخواد. می خوام با هم بشینیم دو کلوم حرف حساب بزنیم. میشه؟

Monday, February 11, 2008

فاصله

خیلی وقته که از هم دورشدیم. دیگه نه تو حرفی برای گفتن به من داری نه من حرفی برای تو و با تو. اونقدر از هم دور شدیم که دیگه هیچ تصویری از تو توی شیشه که هیچ، پشت شیشه ها هم پیدا نیست. حس عجیبیه. اینکه اینقدر حسم بهت عمیقه و تو اینقدر دور، اینقدر دست نیافتنی. نه، نه! اصلا موضوع دست نیافتنی بودنت نیست، موضوع فاصله هاست که با خودش سردی میاره. و این انتخاب تو بود.پاش واستادم که خودت اینطور خواستی که لابد به صلاحت بود دیگه، نه؟ چون من که بار ها و بارها از این همه فاصله گفتم و نالیدم ولی خودت خواستی. تا حالا شده که به سرما عادت کنی؟ که شده، حتما هم شده. خاصیت آدمیه که اگه عادت نکنه میشکنه. و من هم دارم به این همه سرمایی که فاصله ها با خودشون آوردن عادت می کنم. تو هم که تکلیفت روشن بود. احتیاج به عادت نداری!...

Saturday, January 19, 2008

یکسال از پروازت گذشت

دیدمت پیراهن و شلوار سفید پوشیده بودی. دست خودم نبود، خنده ام گرفت. یه فحشی بهم دادی. گفتم تقصیر من نیست خیلی با مزه شدی توی این لباس، بهت سفید میاد. پرسیدم با خنده مگه کجا میخوای بری که سفید پوشیدی. گفتی احمق اومدم تو رو ببینم...
انگار اون موقع بود که فهمیدم یکسال نبودی. می خواستم بگم عزیز یکسال رو کجا بودی؟ پارسال قرار بود بیایی که خبر رفتنت را به من دادند. دیگه خواب و بیدار بودم. خیلی سعی کردم که باز به خواب برم و تو رو در اون لباس سفید ببینم. به خواب رفتم به شوق دیدنت ولی تو باز رفته بودی. باز پر کشیده بودی. باز نبودی.
دلم برات خیلی تنگه عزیز، خیلی.

Monday, December 17, 2007

...كاش دروغ نبود

توي ميدون هفت تير سوار يكي از اين خطي ها شدم. چهار مسافر كه تكميل شد ماشين راه افتاد. من عقب كنار پنجره بودم، دو تا آقا كنارم نشسته بودن و يه آقاي ديگه جلو. يه مقدار كه راه افتاديم موبايل اون آقايي كه كنار اون يكي پنجره بود زنگ زد و...
" ... حاج آقا بد بخت شدم. بيچاره شدم. بچه ام داره از دستم ميره..."
گوشهام تيز شد كه جريان چيه.
" ... هيچي حاج اقا بردنش بيمارستان، دكتر ميگه اگه نجنبيم كاسه چشمش خالي ميشه. ولي واسه عملش يه آمپول ميخوان. گفتن كه خودم بايد تهيه كنم و تا اون آمپول نباشه عملش نمي كنن. رفتم داروخانه سيزده ابان ميگه آمپوله ميشه نود هزار تومن. منم حاج آقا بيشتر از شصت و پنج تومن نداشتم. هر چي به خانمه التماس كردم كه تو رو خدا. بيا اين موبايلم. اين كيفم، اين كتم، ... فبول نكرد..."
داشتم ديوونه ميشدم. چيكار بايد مي كردم. اشك مي ريختم به حال اون مرد و دختر كوچولوش كه زندگيشون دست يه مشت آدمي افتاده بود كه واسه درد مردم، واسه نداري مردم ككشون هم نمي گزه و در عين حال داشتم حساب مي كردم كه اين مرد بيست و پنج هزار تومن كم داره و من خيلي اگه پول تو كيفم باشه اين آخر شبي، بعد از اينكه همه پولهام رو كل روز دادم به تاكسي، هله هوله، كتاب و سيزده جفت جوراب كه از دست پسر بچه ها تو خيابون خريدم، پونزده تومنه.
" نه حاج آقا قربونتون برم. شما كه تا به تهران برسين صبح شده. ديگه چاره اي نيست ميرم جاجرود پول ميارم. دعا كنيد. الو... الو..."
تلفن قطع شده بود. پرسيدم از مرد كه چي شده در حاليكه مثل ابر بهار اشك مي ريختم. گفت كه دختر چهار ساله ش داشته بازي مي كرده و گويا يه چنگال تو دستش بوده و مي خوره زمين و چنگال ميره تو چشمش. جيگرم ريش شد. داشت بقيه داستان رو كه من از مكالمه تلفنيش متوجه شده بودم تعريف مي كرد و من داشتم تو دلم به همه چي لعنت مي فرستادم. به اين سيتم كثيف. از خودم به خاطر اين رفاهي كه اين ور دنيا داريم شرمنده بودم. اينكه اينور جون آدمها و خود آدمها چقدر با ارزشه و اونجا توي ايران چقدر جون آدم بي ارزش. اعصابم خورد بود كه مردم مملكتم توي چه بد بختي دارن دست و پا ميزنن. مرد بيچاره گريه مي كرد و داستان رو تعريف ميكرد و بعد رو كرد به راننده.
" جناب چقدر مي گيري تا جاجرود ببري؟"
" من ماشينم خرابه. جاجرود نميرم."
ديگه داشتم مي تركيدم كه بابا بي رحم چرا اين بنده خدا رو نمي بري. فكر كردم كه به سر مردم ما چي اومده كه ديگه درد بقيه كسي رو درد نمياره. چطور مردم اينقدر سنگ شدن،‌كه تو همين لحظه مردي كه وسط نشسته بود دست كرد تو اين جيب و اون جيب و يه ذسته پول داد دست اون مرد و گفت بگير آقا، اين رو داشته باش،‌اينم كارت من، دفتر من همينجاست. هر وقت داشتي بيار بده. اصلا باورم نمي شد. ميخواستم اين فرشته رو بگيرم ببوسم. بغلش كنم. اون مرد بيچاره نمي دونست چه جوري تشكر كنه. و فرشته فقط بهش گفت كه نگران نباش و به جاي اين زودتر برگرد داروخانه.
بعد از اينكه اون دو مسافر پياده شدن راننده و مسافري كه جلو نشسته بودن مدتي با هم بحث مي كردن.راننده مي گفت از كجا معلوم داستان راست بوده باشه و مسافر از انسانيت اون مرد ميگفت كه كمك كرده. ديگه برام مهم نبود. مهم اين بود كه اون دختر كوچولو نجات پيدا مي كرد و اينكه هنوز انسانيت زنده است.
....
چند روز بعد با دو دوست كه توي اون مدت توي ايران باهاشون آشنا شده بوم قدم ميزديم. يكي اشون داشت تعريف مي كرد كه ديروز حال خواهرش خيلي بد بوده.
" اومد خونه به همه چي و خودش داشت فحش ميداد، كه چرا من به اون مرد كمك نكردم. آخه حالا سر دختر كوچولوش چه بلايي مياد... بيچاره پول آمپول عمل چشم دخترش رو نداشته. دختر چهار ساله اش مي خوره زمين..."
حرفش رو قطع كردم كه " نگو، تو رو خدا نگو كه يه چنگال دست اون بچه بوده..."
ديگه نميتونستم قدم از قدم بردارم...

-ازخاطرات سفر دسامبر پارسال به ايران بعد از شش سال....