Tuesday, November 27, 2007

مرگ بر كينه
بغض را با لبخندي به خاك ميسپارم
دستانم را بفشار...

Saturday, September 29, 2007

... مي روم

از دور ايستادم و نگاهت مي كنم. دردت را ميبينم. درد اينكه نمي فهمند تو را، غصه تنها ماندنت را، درد اتهام نابجا را...
اينجا؟ اين سر دنيا هم؟ اين درد از كجا مي آيد؟ صدايت را مي شنوم. به هركس مي رسي فرياد مي زني كه پس چه شد آنهمه ادعا. سرخوردگيت را مي بينم . مي خواهي قبل از آنكه حذفت كنند ، خودت را حذف كني. مي خواهي برگردي.
از دور ايستادم و نگاهت مي كنم. بايد زودتر از آنكه دير شود برگشت... اين را عقلت و دلت هر دو با هم گفتند.
خسته شده اي مي دانم. از اين همه دورويي و بي انصافي خسته شده اي. خسته؟ نه، دلت به هم مي خورد! كوله ات را روي زمين مي اندازي و سيگاري آتش مي زني.
از لابلاي دود هوس انگيز سيگار خودم را مي بينم. كوله ام را بر ميدارم و باز مي روم...

Tuesday, August 14, 2007

عزيز ترين ، زادروزت مبارك

نزديك به يك سال پيش بهترين هديه زندگيم رو گرفتم. هديه اي كه به خواب هم نمي ديدم. بعضي وقتها فكر مي كنم كه من لياقتش رو ندارم. عزيز ، آمدن تو به زندگي من بهترين هديه اي بود كه توي زندگيم گرفتم. شيرين ترين ، زيبا ترين ، موندگار ترين لحظه ها رو به زندگي من آوردي . و حالا در زادروز تو من چه هديه اي مي تونم به تو بدم. به تو كه خوبتريني، مهربونتريني، زيبا تريني، پاره تنمي، زندگيمي، نفسمي. چي مي تونم پيشكش تو كنم؟ بدون فقط شيرينترين لحظه ها رو برات آرزو مي كنم. بدون اونچه كه بهترينه توي دنيا رو براي تو مي خوام. بدون كه لياقتت زيباترين هاست توي دنيا.

تولدت مبارك خوبترين!

Thursday, August 9, 2007

ساعت چنده؟

به من خيره شده بود و حرف مي زد. زل زل توي چشمهاي من نگاه مي كرد،‌ولي مطمئن بودم كه منو نمي بينه. فرسنگها دورتر از منو مي ديد. به دوري همون گذشته. واقعا دور بود؟
وقتي حرف مي زد گوله اشكي از گوشه چشمش به آرومي به پايين مي لغزيد. صورتش مثل سنگ بود و هيچ حسي رو نشون نمي داد. فقط ابروهاش گاهي خيلي كوتاه به هم نزديك مي شد و بعد دوباره با همون صورت سنگي و اشك ماسيده به صورت حرفش رو ادامه ميداد.
"...مثل حيووناي درنده و وحشي نگاه مي كرد. شايد هم مثل جلاد ها. فقط ميدونم كه با تمام سلولهاي تنم سعي مي كردم نفس بكشم ولي نميشد. مي خواستم مقابله كنم. مي خواستم به صورتش تف بندازم، ولي اونقدر بدبخت و ترسو بود كه از ترس اينكه مبادا تف بندازم يا جيغ بزنم، دستش رو محكم روي دهنم فشار ميداد. تصور كن، نه مي توني نفس بكشي نه مي توني فرياد بزني نه مي توني تنفرت رو با آب دهن به روش پرتاب كني. هيچ كاري از دستت بر نمياد ولي تا آخرين لحظه به انتظار معجزه اي. احمقانه ست."
مي خنده. نه بلند. بيشتر شبيه پوزخند.
"...يه لحظه بعد احساس مي كني داري پاره مي شي. تمام وجودت رو منقبض مي كني . احساس مي كني اينطوري مي توني جلوي پاره شدنت رو بگيري، ولي بدتره. درد جيگرت رو سوراخ مي كنه. مغزت تير مي كشه. چشمات رو مي بندي و سعي مي كني تمركز كني. انرژيت رو جمع مي كني كه از خودت دورش كني. اونوقت متوجه مي شه وبا اون دست آزادش بهت سيلي مي زنه و بهت بيشتر فشار مي آره..."
به خودم كه ميام، مي بينم خودم رو جمع كردم و مچاله شدم. انگار كه هيچ كلمه اي رو نمي شناسم. لال شدم. چي مي تونستم بگم. سكوت مسخره اي بود. دلم مي خواست زودتر تمام مي شد. حرفهاش رو مي زد و مي رفت. دل و رودهام به هم مي خورد. ولي بايد مي نشستم و مي گذاشتم خالي بشه. بايد چند كلمه اي پيدا مي كردم تا آرومش كنم. كه بدونه ميخوام بفهممش،‌يا نه ، مي فهممش. پاشدم و يه ليوان آب براش آوردم.
وقتي يرگشتم داشت حرف مي زد. با خودش؟
"... ديگه فقط منتظر مي موني تا تموم بشه، كه خلاص بشي، كه بتوني نفس بكشي، حتي فرياد هم نه. نفس. مي دوني كه بالاخره تموم مي شه ،‌ولي كي؟ و وقتي تموم ميشه بالا مياري. نفست بيشتر بند مياد. اونقدر سرفه مي كني و بالا مياري كه استفراغت با خون قاطي مي شه. فكر مي كردي اگه تموم بشه ديگه جون نداري. ولي من داشتم. اونقدر كه همه ش رو جمع كردم و شروع به دويدن كردم تو كوچه و به هر كجا كه نمي دونم كجا بود. مي خواستم تا اون سر دنيا بدوم،‌تا اونجايي كه بوي اين كثافت به مشامم نرسه. ولي اين اولشه. بعد درد از پا مي ندازتت و مثل جنازه مي افتي."
دستش رو لاي پاهاش گذاشته بود و فشار مي داد. مي پرسم: " ساعت چنده؟ كاري مي تونم برات بكنم؟" بغض گلوم رو گرفته و صدام در نمياد. وقتي صورت سنگي اون رو مي بينم، جرات نمي كنم بذارم اشكم سرازير بشه. خيلي آروم گفت: " نه، ساعت چنده؟ بايد برم. ممنون از امروز." كيفش رو برداشت و خداحافظي كرد و رفت.
دقيقه هاست يا ساعتها كه نشسته ام و به جاي خالي اش خيره شدم. احساس مي كنم جگرم از درد داره مي سوزه و مغزم تير مي كشه. چقدر اين درد آشناست.

Sunday, July 22, 2007

تا به كي؟

سعید مرتضوی امروز در گفتگو با خبرگزاری فارس خبر از اعدام 16 نفر از 20 نفری داده است كه پیش از این سخنگوی قوه قضاییه از صدور حكم اعدام‌ آنان سخن گفته بود.

يه چند دقيقه است كه اين خبر رو خوندم. حالم خيلي منقلبه. چرا هيچكاري نمي كنيم؟ ما كه تك تك امون كلي ادعا داريم. پس چرا ساكت نشستيم؟ تا كي بايد شاهد اينهمه بي عدالتي باشيم؟ چرا اين حيوونها رو كه به اسم اسلام و دفاع از عنف و هر مزخرف ديگه هر غلطي دلشون مي خواد مي كنند رو رسوا نمي كنيم؟ چرا فرياد نمي زنيم؟ چرا بر نميخيزيم؟ آخه پس مرزهاي ما كجاست؟ تا به كي اعدام؟ تا به كي سنگسار؟ تا به كي زندان؟ تا به كي بي عدالتي بنام اسلام؟ اگه امروز برنخيزيم پس كي؟

Thursday, June 21, 2007

لا مصب عین ترک اعتیاد میمونه. حد اقل تا اون حدی که شنیدم و تو فیلمها دیدم. آدم بد جوری کلافه است. همه اش دنبال یه چیزی می گرده. دور خودش می چرخه. نه که ندونه دنبال چیه، میدونه ولی می خواد حواسش رو پرت کنه. صد بار هم به خودش می گه عجب غلطی کردم. این دیگه چه قراری بود با خودم گذاشتم.ولی عین ترک اعتیاد باید به آینده روشنش فکر کنی.
لابد قراره اینجوری یه سری چیزا درست شه دیگه ، نه؟

Wednesday, May 23, 2007

اینجا کشور من است؟

هنوز سایه رعب و وحشت را در آن میبینم. هنوز ترسهایم کهنه نشده اند. خشم و نفرت و ترس را از خیلی سال پیش به یاد می آورم. از زمانی که سن و سالی نداشتم و آنرا در چشم پدر و مادرم میدیدم زمانیکه وقت و بیوقت به خانمان میریختند و آرامشمان را ازمان کرفته بودند، از زمانیکه آن دژخیمان دوستان خواهرم را ، حتی هلن را که باردار بود وچه خوشگل بود این هلن، اعدام کردند. زمانیکه ته پارک ساعی صدای فریاد کسانی رو میشنیدیم که زیر شلاقهای جلادان ضجه میزدند و تا هفته ها خوابمان نمی برد، وقتی دوست کردم و پدر و مادرش را دیدم که چطورکتک خوردند از آن وحشیان. از آن زمانها خشونت را لمس کردم، ترس را و انزجار را. از آن زمانها سالها گذشته. ولی چطور شد که اینهمه ظلم را تاب آوردیم؟ چطور شد که اینهمه وقیح شدند؟ وقیح تر از هر دورانی؟ چطور بوی این گندابی که کشورمان را برداشته خفه مان نمیکند؟ پس کی بر میخیزیم؟

تمام این چند روز آنقدر عصبانی بودم که نمیدانستم چه بگویم و چه بنویسم. هنوز هم با بیان خشمم سبک نشدم. باید کاری کرد.

Tuesday, May 15, 2007

دلتنگیهام

دلم برای خونه ای که توش دنیا اومدم تنگ شده. دلم میخواد برگردم اونجا. هم خودم، هم زمان. ولی نمیشه . دیگه نمیشه. اون خونه رو خراب کردن. چند ماه پیش رفتم سراغش و نبود. جاش یه خونه دیگه بود. همه خونه های همسایه هامون سر جاش بود الا خونه ما. جای اون خونه ناز دو طبقه حالا یه ساختمون سه چهار طبقه بود بدون هیچ خاطره ای. وقتی دیدم گریه ام گرفت. دست خودم نبود. کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد. کاش می شد زمان به اون قدیما برگرده. نه که دوران کودکیم پر از خوشی بوده باشه، نه. ولی یه جور دیگه بود. خاطرات بد هم زیاد دارم از بچگیام. ولی یه جور دیگه بود. دلم برای تمام سوراخ سنبه های اون خونه تنگ شده. برای اون حوض وسط حیاطمون. برای بنفشه دوستی که فقط از پنجره باهاش حرف می زدم. برای اون یکی دوستم ، آرزو که با گیلدا خواهرم از خونشون شکلاتهای خوشمزه بدزدیم. برای اینکه خونواده همه دور هم جمع باشیم و سر یه سفره بشینیم. اصلا دلم برای بچگیم تنگ شده. که دنیام بازی باشه ، که تو ظهر گرم تابستون با گیلدا پاهامون رو تو حوض خیس کنیم و اونقدر دور حوض بدویم که دیگه جای پاهامون خیس نباشه. که دنیام کتاب شعری باشه که هنوز مدرسه نمی رفتم و اونو از حفظ می خوندم.
آی بچه های خیلی خوب
این قصه رو گوش کنید
گوشاتونو تیز کنید
چشاتونو باز کنید
این طرفو نگاه کنین
اون طرفو نگاه کنین
اینو اونو نگاه کنین
خوب و بد و سوا کنین
.
.
.
نمیخوام، نمیخوام بزرگ باشم. این دنیا رو دوست ندارم. این دنیا رو ، اینجوری دوست ندارم. این دنیا زیادی جدیه برای من.
آقا این دنیای جدی رو دوست ندارم...

Friday, May 11, 2007

التماس دعا

یادم نمیاد تو زندگیم حالم اینجوری بوده باشه. دارم از دلشوره و نگرانی می میرم. اونایی که قضیه رو میدونن، میدونن من چی می گم. حالم رو میفهمن. ولی کار خوبه. تو رادیو استرس باعث میشه آدم حد اقل دردهای دیگه اش یه ذره کمرنگ تر بشن. از همه اونایی که تو این روز ها با منن چه تو وبلاگ چه تو دنیای واقعی ممنون. ولی تو رو خدا دعا یادتون نره. دستم از همه چی کوتاهه. با من باشید.